اولین روز کارآموزی

اولین روز کارآموزی

قسمت اول

استرس

شب با یه دلهره عجیبی خوابم برد. این اولین باری بود که تصمیم گرفتم از لاک خودم بیرون بیام و شروع به کار کنم. رشته دانشگاهی من مترجمی زبان انگلیسی و من با بخش تولید محتوای شرکت مصاحبه ای کرده بودم و بهم گفتن که بیام اموزش و کاراموزی. امروز اولین روز کارآموزی من بود و از شب قبلش دل تو دلم نبود که قرار چه اتفاقی بیوفته. صبح زودتر از اینکه ساعتم زنگ بخوره پاشدم و قبل اینکه چیزی بخورم لباسام پوشیدم که نکنه روز اول یه وقت دیر برسم بعدش هول هولی یکم صبحونه خوردم و اماده رفتن به شرکت شدم.

تو راه برای اینکه استرسم کم بشه یه اهنگ شاد و شیش هشت پلی کردم که مثلا بزنم به در بیخیالی و انرژی مثبت بگیرم ولی انگار اینم زیاد کارساز نبود و من تا نمیرسیدم به شرکت اروم نمیگرفتم. همش تو ذهنم هرچیزی که قرار بود اتفاق بیوفته رو پیش بینی می کردم. مدام نفس عمیق می کشیدم و به ساعتم نگاه می کردم که چه موقع می رسم. بالاخره بعد از چند دقیقه رسیدم. از قبل جای شرکت بلد بودم و راحت پیداش کردم و از پایین یه نگاه به ساختمونش انداختم.

از قبل بهم گفته بودن که طبقه پنجم باید برم.در باز بود و با اسانسور رفتم بالا. منتظر بودم ببینم کی تو شرکت. وقتی وارد سالن شدم به خانومی که فکر کنم منشی بود سلام کردم و بلا فاصله رفتم تو اتاق کار. به جز من کسی نبود. به در و دیوار خیره شدم و این به من فرصتی داد که با دقت به جزییات توجه کنم . وقتی رسیدم و اتاق خالی دیدم یکم استرسم کم شد و نگاهم به در بود که ببینم همکارام چه موقع می رسن .

دایناسورهای سرخ یا داستان نویسان،کدام زودتر منقرض می‌شوند؟
بیشتر بخوانیم

محیط صمیمی

سعی کرده بودم خودمو با محیط کار جدید وفق بدم و به استرسم غلبه کنم، همینجور که نشسته بودم تو اتاق دیدم یه دختر سفید و بوری اومد و بهم سلام کرد. بهم گفت که صبحونه خوردم یا نه و بلافاصله خودش کتری برداشت و اب جوش گذاشت. یکمی بعد بقیه بچه ها اومدن و من با همشون اشنا شدم. بهم صبحونه تعارف کردن و از اونجایی که من سیر بودم، نخوردم. اما برخورد همشون خیلی برام جدید و جذاب بود، حقم داشتم چون اولین تجربم بود و شانسم گفته بود که بچه های خیلی خوبی بودن و احساس بدی نداشتم و همون استرسی ام که ازش گفته بودم تقریبا دیگه محو شده بود.

تو همون مدت کم به رابطه گرم و صمیمی بین همکارا منو به خودش جذب کرد که چقدر اینا باحالن و چقدر خوبه که انقدر باهم راحت و نزدیکن. حالا از حرفام تعجب نکنین که نگین که چرا این قدر صمیمیت تو کار برام عجیب بوده راستش چون من تصورم از کار یه محیط خشک بود اما شرکت دلفین کاملا فرق داشت و دید منو عوض کرد . این برای منی که روز اول کاراموزی رو میگذروندم خیلی موثر بود و حداقل باعث شد که من خودم باشم و بتونم با بقیه بچه ها رابطه دوستی برقرار کنم و ازشون تو کار کمک بخوام و راهنماییم کنن. این جو صمیمی تو ساعت استراحت خودشو بیشتر نشون داد که همه باهم رفتیم طبقه پایین شرکت که اشپزخونه اونجا بود. غذاهامون گرم کردیم و برگشتیم اتاق و مشغول گپ زدن شدیم.

بعد از خاموش شدن چراغ کسب و کار
بیشتر بخوانیم

آموزش من

بعد از کلی تعریف و تمجید از محیط با نشاط دلفین، حالا وقتشه از نحوه اموزش و فعالیت و نوع کاری که قرار بکنم بگم. ساعتای اول مدیر بخش دیجیتال مارکتینگ منو با دنیای بازاریابی اشنا کرد و روی تخته وایت برد نمای کلی از اینکه هدف شرکت تو این بخش چیه رو به من گفت. بعد نوبت به یادگیری یه سری از این اصطلاحات شد که سایتی رو معرفی کردن که با این اصول و مفاهیم بیشتر اشنا بشم. برای من که روز اول کاراموزی رو میگذروندم این مطالب جذاب بود و حس می کردم خیلی زود میفهمم. اما این اول راه بود و هنوز خیلی چیزای جدیدی باید یاد بگیرم و چیزی که برای من مهم بود تولید محتوا بود. عصر که شد کارشناس بخش تولید محتوا شروع به اموزش من کرد. کنجکاو بودم ببینم چی در انتظارمه. چون من کاراموزی رو نقطه عطفی توی زندگیم میدیدم که قرار چیزایی که بلد نیستم یاد بگیرم و با کاری اشنا شم که قرار در اینده شغل من باشه .

اصول کلی تولید محتوا رو با دقت گوش دادم و موضوع برام جذاب بود. بهم برنامه و نرم افزار هایی که مورد نیاز این کار هست رو معرفی کردن و گفتن باید به همشون مسلط بشم. وقتی فهمیدم که نرم افزار این کار و بلد نیستم نا خود اگاه استرس بدی گرفتم. هول کردم و گفتم حالا چیکار باید کنم، خداروشکر مدیرای من بهم انگیزه دادن که میتونم تو مدت کم این اموزش هایی که لازم دارم و ببینم و حتی سایت معرفی کردن که به صورت انلاین نرم افزارای مورد نیاز یاد بگیرم. سعی کردم به خودم دلگرمی بدم که تو یه کاراموزی و باید خودتو موظف کنی و سخت تلاش کنی که چیزایی که بلد نیستی رو یاد بگیری. از اونجایی که من تو یادگیری چیزای جدید ذوق و مهارت دارم به این دوره به دید یه شانس نگاه می کنم و میدونم که نباید به راحتی از دستش بدم.

مردها گریه نمیکُنَن
بیشتر بخوانیم

جشن شرکت

برام خیلی جالب که توی اولین روزی که وارد محیط کاری شدم، جشنی تو شرکت برگزار بشه و من تو همون روز اول همه کسایی که اونجا کار می کنن و ببینم و با جاهای مختلف شرکت اشنا شم. بعد از ظهر بود که اطلاع دادن همگی بیاید طبقه پایین. یادم رفت بگم که شرکت دو طبقس و طبقه پایین یعنی چهارم جشن بود و من بی خبر از همه جا اولین چیزی که تعجبم رو جلب کرد تعداد زیاد ادمای شرکت بود اخه واقعا فکر نمی کردم انقدر زیاد باشن. از بچه هایی که همکار خودم بودن پرسیدم جریان چیه که همه جمع شدن و اونا گفتن که بخش فنی یه مجوز مهمی گرفته و جشن بخاطر همون بود . مدیر بخش فنی گفت که همگی صبر کنیم که به خاطر این افتخاری که کسب کردن پذیرایی بشیم و جاتون خالی کیک خوشمزه ای خوردیم. خلاصه مراسم تموم شد و ما برگشتیم تو اتاق کارمون. بچه ها بهم به شوخی میگفتن شانست خوب بود که امروز اومدی جشن بود کمتر از این برنامه ها داریم. این جشن برای منم تجربه خیلی خوبی بود و تو روز اول کاراموزی برام خاطره قشنگی ساخت. امروز برای من روز خوبی بود . منتظرم ببینم روزای دیگه برام چجوریه.

ادامه دارد…

مجله اینترنتی توزلو

Share

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 5 =