تصمیم

تصمیم خودمو بالاخره گرفتم!

خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، بالاخره کی باید دل به دریا زد، یا بهترین تصمیم و حرکت کی و چطور باید باشه.

این شاید سوالیه، که قرنهاست کسی هنوز پاسخ مشخصی براش پیدا نکرده! شاید فقط خود ما بتونیم به این سوال جواب بدیم، چون فقط این خود ما هستیم که میدونیم کجای دنیا وایسادیم! (البته خیلیامون هم هنوز نمیدونیم…!)

نمیدونم دقیقا چند ساله بودم که به نوشتن علاقمند شدم، شاید ابتدای ۱۴ یا ۱۵ سالگی…توی این سن و سالها، دخترها فکر میکنند وسط دنیا وایسادن و در مرکز توجهات همه! ( چه تصمیمم احمقانه ای…!)

خوب منم از این قاعده مستثنی نبودم و توی عوالم خودم بودم. به همه دنیا خیالبافانه نگاه میکردم، نگاهم به دنیا با همه هم سن و سالهای خودم فرق داشت. همون وقتایی که با همکلاسی ها توی راه برگشت از مدرسه، ناغافل چیزی نظرم رو جلب میکرد و میخکوب می شدم. شاید حتی رنگ آمیزی جدول وسط خیابون، یا حتی شاخه یک درخت توی پیاده رو، که از نظرم زیبا و متفاوت به نظر می رسید. چیزی که از نظرم همکلاسی هام سطحی و پیش و پا افتاده بود و ارزش توجه و وقت گذاشتن نداشت. اینجور وقتها هم فقط بهم می گفتند: الان این کجاش قشنگه، دختره بی مغز؟! بیا بریم بابا…!

تصمیمم

همون وقتا بود که فهمیدم با بقیه فرق دارم، نه اینکه آدم خاصی باشم، فقط انگار همه دنیا رو با ذره بین نگاه میکردم. همون کاری که از نظر بقیه احمقانه به نظر میرسید. البته اشتباه برداشت نشه! متفاوت بودن اصلا اعتباری برای کسی نمیاره! اتفاقا باعث میشه از قبل هم تنهاتر بشی. دقیقا همون چیزی که همیشه ازش رنج میبردم. همیشه علاقمندی های من با بقیه فرق داشت و به خاطر همین دوستان زیادی نداشتم. به چیزهایی توجه میکردم که برای بقیه ارزشی نداشت. واسه همین هیچ وقت نتونستم دوست صمیمی و رفیق شفیقی برای خودم دست و پا کنم…

اگه بخوام دقیق بگم، اولین باری که طوفان توقف ناپذیرِ نوشتن در من بیدار شد، وقتی بود که یک رمان از خانوم دانیل استیل خوندم و از همون موقع تصمیم گرفتم بنویسم. شاید فقط نوشتن میتونست این روح تشنه و سرگردان منو سیراب کنه. اما مثل خیلی ها هنوز نمی دونستم چطور باید شروع کنم و دقیقا چی بنویسم. اون اوایل بیشتر نوشته هام در حد شعر و دلنوشته بود، خط خطی هایی که از نظر خودم مسخره و بی معنی به نظر می رسید. بعد از چند روز هم سرنوشت اون کاغذهای خط خطی و بی هدف، مختوم می شد به پاره شدن و در نهایت هم مهمون سطل آشغال می شدند!

رابطه انسان با درخت
بیشتر بخوانیم

بعدها فکر کردم، که شعر و دلنوشته، نمیتونه روح تشنه و بیقرار منو سیراب کنه. اصلا چطور میتونم همه حرف هام رو توی چند خط شعر بنویسم! پس تکلیف اینهمه حرف و کلمات درهم و برهم توی ذهنم چی می شه؟! همون موقع بود که تصمیم گرفتم تغییر جهت بدم، به سمت داستان کوتاه یا بلند…

یادمه اولین داستان کوتاهی که نوشتم، ۱۸-۱۷ ساله ام بود. همه زورم رو زدم و در نهایت یک داستان ۴۰ صفحه ای از آب دراومد. اصلا نمیدونم ایده اش از کجا و چه جوری به ذهنم رسید، فقط خودکار رو برداشتم و بدون توقف شروع کردم به نوشتن. داستان یک مرد سی ساله افسرده و تنها بود، که طبق عادت هر روزه اش میره پارک توی محلشون که توی تنهایی بشینه و طبق معمول به بدبختیاش فکر کنه، اما اونجا یک دختر شیطون و بازیگوش میبینه، که حسابی اونو سرحالش میکنه و از اون دنیای تنها و افسرده اش بیرون میاره…

اما … این داستان بدبخت هم مثل نوشته های قبلیم، قانعم نکرد و در نهایت باز هم سر از سطل آشغال درآورد! چند وقت بعد، دوباره یک داستان رو شروع کردم. یک داستان بلند،… و این دفعه خیلی جدی تر …

چند فصل کامل و مفصلی از داستانم رو نوشتم، اما وسط های راه، ناامید شدم و ولش کردم. با اینحال ایندفعه برخلاف دفعات گذشته، پاره اش نکردم! حتی تا چند ماه پیش هم هنوز اون نوشته هام رو بعد از بیست و اندی سال نگه داشته بودم.

بیست ساله بودم، که مسیر زندگیم تغییر کرد. بدون اینکه خودم بخوام یا تصمیمی براش داشته باشم، توی مسیری از زندگیم افتادم، که به کل نوشتن و سیراب کردن روح تشنه ام از خاطرم رفت. گرفتار زندگی و مشکلات بعدش شدم. البته طی همه این سال ها هنوز هم دلنوشتنه و شعر مینوشتم. اما هنوز هم فکر و ذهنم درگیر داستانی بود که چند سال پیش نوشته بودم و نصفه و نیمه رهاش کرده بودم.

سی‌سالگی و مصائب تفکر در باب فلسفه‌ی وجودی
بیشتر بخوانیم

اینکه دنیا و سرنوشت منو درگیر چه اتفاقات و مشکلاتی کرد بماند، چون قطعا از حوصله بحث خارجه… اما بالاخره بعد از چندین سال، یعنی توی سن و سالی نزدیک به میانسالی، دوباره مسیر زندگیم تغییر کرد. کمی که از اون دغدغه ها و دل مشغولی هایی که ناخواسته گرفتارش بودم خلاص شدم، دوباره به یاد داستانم افتادم. یک نیرو و ذوق و انگیزه ای عجیب منو وادار میکرد که برم سراغش و بالاخره اون داستان فلک زده و سرگردان رو از بلاتکلیفی نجات بدم! ایندفعه برخلاف گذشته، به جای سر و کله زدن با کاغذهای درهم و برهم، مستقیم اومدم و نشستم پای لپ تاپم و بدون توقف شروع کردم به نوشتن، طوری که خودم هم تعجب کرده بودم، چون ظرف فقط سه روز ۱۰ فصل بیست صفحه ای رو تموم کردم! داستان رو با همون ایده بیست سال پیش شروع کردم، البته حالا باید کمی آپدیتش میکردم…. و بالاخره نوشتمش…!

همه یکسال اخیر درگیر نوشتن رمان “آخرین یکشنبه” بودم، یعنی اولین رمانم…

اینکه توی این یک سال چه روزها و شب هایی رو گذروندم، گزافه گوییه، اما همه اونایی که دستی بر آتش دارند می دونند چی میگم…نوشتن و پاک کردن، وسواس بیش از حد، که اصلا خوب نشده و میتونست بهتر باشه، ده بار خوندن و ادیت کردن، حذف و اضافات، پیدا کردن سوتی ها و اشتباهات غیرعمدی… و هزار تا گرفتاری دیگه. وقتی هم که تموم شد، درست مثل همه نویسنده های کتاب اولی، که فکر میکنند بهترین شاهکار ادبی رو خلق کردند! به فکر چاپش افتادم… دست آخر هم کارم شد سر و کله زدن با ناشر محترم!

تعریف­ عشق
بیشتر بخوانیم

البته با همه گرفتاری ها، بالاخره رمانم مجوزهای لازم رو گرفت و الان هم زیر چاپه و احتمالا تا یک ماه دیگه کارهای چاپش نهایی میشه.

رمان دوم و سومم رو هم بلافاصله بعد از رمان اولم شروع کردم و تقریبا تموم شده، اما … اونقدر ناشر و کارهای جانبی از قبیل ویراستاری و کم کاری دوستان انتشارات و بقیه چیزها اعصاب و روانم رو به هم ریخت، که به فکرم رسید، که چه نیازی هست که حتما کتابهام رو چاپ کنم! اونم با این وضعیت انتشاراتی ها و مسئولیت پذیری ضعیف و عدم توجه به تعهدات…

با اینحال، هنوز دلم میخواست که یکی رمانم رو بخونه، یکی غیر از خانواده ام که از روی دوست داشتن مدام تشویقت میکنند و میگن که بهترین شاهکار ادبی رو خلق کردی! یکی که خارج از این دایره خانواده و دوستان باشه و بتونه بیطرفانه راجع به نوشته هات قضاوت کنه، بدون تعارف!

آخرین تصمیمم این شد، که رمانم رو اینجا بزارم. شاید یکی پیدا شد که برای خوندنش اشتیاق داشته باشه، شاید هم نه! اما همانطور که در ابتدا گفتم، یک جایی بالاخره باید دل به دریا زد…

من رمان “آخرین یکشنبه” رو به زودی اینجا منتشر میکنم، به صورت پارت بندی. امیدوارم یکی باشه که دلش بخواد رمانم رو بخونه و نظر بده، حتی اگه شدیدا انتقاد کنه، حتی اگه شده کارش بکشه به فحش و فحش کاری به من!

از دوستان حاضر در ویرگول خواهش میکنم که اگه علاقه به خوندن رمان دارید، منت سر من بگذارید و رمانم رو بخونید. نظرات شما و انتقادات و پیشنهاداتتون برام قوت قلبه و قطعا برای کارهای بعدیم کمک بسیار بزرگیه.

عذر تقصیر بابت پرحرفی…

شاید و پیروز باشید.

هیلا

مجله اینترنتی توزلو

Share

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده − ده =