بعد از مدت ها اومدم بنویسم. شاید خوبه مثل بعضی دوستان روزنوشت و شب نوشت داشته باشم اینجا در مجله اینترنتی.
نمی دونم شایدم بنویسم این مدلی. آخه گاهی دوس ندارم بقیه خیلی بدونن چی بهم می گذره. البته مشخصه که خود نویسنده است که میزان اطلاعاتی که به خواننده می ده رو می تونه کنترل و کم و زیاد کنه. ولی خب با روحیه صداقتی که من دارم سخته هم بخوام بگم و هم نخوام بگم. یه کم پیچیده شد! :))

حالا بریم سراغ ادامه بحث:

چندتا از شما رمان های ژول ورن نویسنده فرانسوی رو خوندین؟

داستان هایی تخیلی که با سفرهایی شگفت انگیز همراهتون می کنه و اونقدر مجذوبشون می شی که دوس داری خودت جای قهرمان داستان باشی.

دور دنیا در هشتاد روز؛
جزیره اسرارآمیز؛
سفر به اعماق زمین؛
میشل استروگف
و و و

اینا رمان هایی بوده که توی دوره نوجوانی داشتم و خوندم. حیف الان اون کتابا رو ندارم. آخه وقتی دانشجو بودم، خانواده می خواستن خونه رو تعمیر و اضافه کنن، برای همین همه کتابا و مجلاتی که داشتم رو به نمکی فروختن و من بعدها فهمیدم. خیلی غم انگیز بود واقعا!

اون روزا که من این داستان ها رو می خوندم خیلی لذت می بردم و خودم رو در فضای داستان حس می کردم. با ناراحتی قهرمان داستان ناراحت می شدم و با شادیش لبخند می زدم. امیدهاش امیدهای من بود و شکست هاش دلسردی من. با جلدهایی که طراحی خاص و تیپ خاص خودشونو داشت. نمی دونم کدوم انتشارات این مدلی طرح می زد.

کسی یادشه کدوم انتشاراته این کتابای بالا؟
چون انتشارات مختلف ممکنه طراحی جلد مختلف داشته باشن. من از این انتشارات داشتم.

بگذریم.

نمی دونم الان اگه دوباره اون داستان ها رو بخونم هنوز هم همون حس و حال رو به من می ده یا نه.

احتمالا همون حس رو بِده؛ چون انگار من هنوز همون دخترک ۱۳ ساله هستم که پر از امید و تخیل فرداهای زیبا و عاشقانه است.

یا نمی دونم اینجور داستان ها برای بچه های امروز اصلا جذابیتی داره یا نه!
به هر حال ما که لذت می بردیم و ذهنمون فعال می شد ازین تخیلات دانشمندگونه.

خب حالا چی شد که یاد اون کتابا افتادم:

دیروز از پنجره خونه مون به خورشید سرخی که هر لحظه به افق نزدیک می شد نگاه می کردم. به ابرهایی که رنگ و طرحشون آدم رو شاعر می کنه.

یهو یادم به کتاب اشعه سبز افتاد. یادم نبود نویسنده اش کیه ولی داستان و حس و حالش رو قشنگ یادم بود.

داستان دختری بود که یه افسانه شنیده بود و شرطش برای ازدواج این بود که امتحان کنه اون افسانه رو. حالا فسانه یا خرافات یا شنیده هایی از مردم.

اونم این بود که وقتی خورشید غروب می کنه، آخرین اشعه ای که ازش ساطع می شه یه اشعه سبز هست و هرکسی اون اشعه رو ببینه، می تونه ذهن و دل افراد رو بخونه و بفهمه.

خیلی جذابه! برای کسی که بخواد بدونه بقیه درباره اش چه فکر و قضاوتی دارن و اگر کسی ابراز علاقه می کنه بهش تا چه حد عاشق هست و صادق!

به هرحال همین قضیه باعث شد که این دختر و یه عده همراه که اونا هم دوس داشتن اشعه سبز رو ببینن، راهی سفر بشن. سواحل و شهرها و فکر کنم کشورهای مختلفی رو رفتن و هر بار یه ماجرایی پیش میومد و باعث می شد نتونن اشعه سبز رو ببینن.
تا اینکه در آخر داستان یه روز غروب همه وقعیت ها برای دیدن اشعه سبز فراهم شد و درست در لحظه ای که اشعه سبز رو همه اون همراهان دیدن، دختر داستان و مردی که عاشقش شده بود و در طول سفر همدیگه رو خوب شناخته بودن، نگاهشون در هم گره خورد و نتونستن اشعه سبز رو ببینن و این بقیه بودن که حالا فکر و دل اونا که مملو از عشق به همدیگه بود رو می دیدن و می فهمیدن.

به نظرم دخترا معمولا رمانتیک هستن خصوصا توی نوجوانی.
نمی دونم پسرها هم آیا فکرای رمانتیک دارن یا نه؟
احتمالا دارن ولی اینکه تا چه حد هست رو نمی دونم و اینکه چند درصد از آقایون اینطورن!

به هر حال با دیدن خورشید در افق محوشونده، یاد گذشته ها کردم و لبخند زدم که چه کتابایی می خوندما!
و با خودم گفتم چقدر خوندن داستان ها خصوصا در کودکی و نوجوانی در سبک زندگی و منش و رفتار و روحیات آدم می تونه اثر بذاره.

چقدر عالی و چقدر وحشتناک!
از داستان های خارجی و رمان و داستان های کوتاه و بلند سریالی زردی که توی بازار به خورد بچه هامون می دن واقعا ترسیدم.
باز داستان های بزرگ قدیمی خیلی از بی اخلاقی ها رو نداشت گرچه با سبک زندگی ما کمی متفاوت بود ولی مخالفت هم می شه گفت نداشت و اهداف خوبی توش می شد پیدا کرد.
یه نگاه بندازیم می بینیم که در بازار کتاب به شدت ترجمه زده هستیم و اونایی هم که نویسنده داخلی داره، سبک زندگیش مثل هموناست و داستان هایی که بتونه جذاب باشه و سبک درستی از زندگی دست کم ایرانی رو به بچه هامون یاد بده وجود نداره یا خیلی خیلی به ندرت چیزی پیدا می شه.

ایها الناس!
ابها ال نویسنده گان!
ایها الدغدغه مندان فرهنگ ایران!
یه تکونی به خودتون بدید و یه یا علی بگید و شروع کنید به یادگرفتن نویسندگی.
اولش به خودم دارم اینا رو می گم.
امیدوارم به زودی شاهد داستان های بسیار خوب توی بازار و توی کتابخونه های شخصی هر کودک و نوجوونی باشیم.
جشن امضای کتابتون منو هم دعوت کنیدا!

Share

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − چهارده =